می خوام از روزهای نبودن تا بودنت برات بنویسم

اينجا به هم نزديك تر هستيم...

**كانال تلگرام باباي خوب و مهربان علي اكبر ،شهيد عليرضا نوري**

 

ارتباط با ادمين كانال :

 

@shahid_Alireza_Nouri_Admin

 

لينك كانال براي عضويت:

 

http://telegram.me/shahid_Alireza_nouri

 

 

**نكته:اگر با استفاده از گوشي هاي اندرويدي وارد سايت ما شدين،روي لينك بالا كليك كنيد و با تلگرام وارد شده و در كانال جوين شويد.

ولي اگر با سيستم وارد شديد ،لينك بالا را در پيجي از تلگرامتون تايپ كنيد و Enter بزنيد و بعد از طريق لينك جوين شويد...

 

**همراهان گرامي ،در صورتيكه پيشنهاد يا انتقادي در مورد مطالب كانال تلگرام داريد مي توانيد به آي دي ادمين كانال پيام دهيد و در ارتباط باشيد.

 

همچنين اگر عكس،فيلم،طرح گرافيكي ، فتوكليپ،شعر،متن،و دلنوشته اي در مورد شهيد عليرضا نوري در اختيار داريد و مايليد در كانال تلگرام منتشر شود به ادمين كانال پيام دهيد.

 

**با تشكر**

 

 

[ يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 ] [ 12:10 ] [ مامان علي اكبر ] [ ]
علي اكبر مهمان شاه نجف و بهشت كربلا

سلام بر علي اكبرم ..

از روز 5 بهمن توفيقات در زندگيمون جريان پيدا كرد..

از ديدار حضرت آقا تا سفر ب بهشت كربلا

روز سه شنبه 6 بهمن 94 دعوت شده بوديم به مهماني كه بهترين لحظه هاي عمرمون را انجا سپري ميكرديم.

مهماني ك ميزبان آن شاه نجف اميرالمونين (ع) بودو ارباب بي كفن...

بعد از 11 ماه دلتنگي براي حرم بالاخره هديه تولد ماماني و شما ازطرف باباي آسمونيت رسيد..

امسال دومين سفرمن بود...سال 90 همراه باعشق آسمونيم لحظه هاي نابي رو تو اين سفر گذرونديم.

ولي امسال،پدري كه شايد كمبود حضور فيزيكي اش مارو آزرده كرد ولي سايه مهرش هرلحظه همراهمون بود.

لحظه اي حس نكردم كه باباي بهشتيت همراهمون نيست..

و چه خوش سفري بود كه رو سفيد در محضر اربابمون حاضر ميشديم.

اينكه تمام عشق و هستيمون فدايي راه ولايت شده بودو راضي به رضاي خدا بوديم حس آرامشي به من دست ميداد.

اينكه درحالي خودم را درحرم علمدار كربلا ديدم كه همه وجودم همه نشاط زندگيم عباس گونه رفت و در دفاع از حريم آل الله پرپر شد و ما اين گل پرپر رو هديه تقديم نگاه يار كرديم..

حس خوبي بود...قابل وصف نيست..فقط ميتونم به يقين بگم كه اين بار اربابمون و پدرشيعه نگاه خاصي بهمون داشتن.و من اين نگاه رو خوب درك ميكردم.

بيتابي شما علي اكبر نازنينم ازهمون قبل پرواز بااين عنوان كه "كي ميرسيم كربلا ميخوام برم پيش امام حسين سينه بزنمو بگم حسين" تعجب برانگيز بود..

 

هتل شهر تهرانپارس-شب قبل از تشرف ب نجف

 

 

نجف اشرف-حرم اميرالمومنين علي (ع)

 

 

بايد دوربين رو روي حالت ورزشي تنظيم ميكرديم بخاطر جنب و جوش بالاي شما

 

 

برگشت كاروان طائف از مسجد كوفه

 

 

بهشت كربلا...هنوز نسيم بين الحرمين روي گونه هام حس ميشه

که به یک سو حرم شاه وبه یک سو حرم حضرت سقاست

که دل از عالم هستی برباید خیابان بهشتی که معروف به بین الحرمین است

 

 

بين الحرمين

 

 

خداقوت مرد مامان

 

 

همسفران كربلا..كه واقعا عاشقانه دوستت داشتند..

آقايي كه وسط هستن اميرآقا پسرشهيد جاويدالاثر عباس عبداللهي

 

 

دايجون احسان نازنين كه زحمت ما در طول سفر برعهدش بود.

اجرش با سيدالشهدا..خوش بسعادتش كه خالصانه خدمت ميكرد.

 

 

رفقاي همسفر

 

 

اسراخانم دختر شهيد عباس عبداللهي مدافع حرم

 

 

شبي ساكت و دلگير..فرودگاه بغداد..

دلمونو جا گذاشتيمو چقدر زود گذشت..

رفع زحمت كرديم..واقعا مهمان هاي پرتوقعي بوديم..گفتيم آقاجان سال ديگه بازم دعوتمون كن با كله ميايم..

باز هم زندگي تكراري..بازهم دلتنگي و فراق محبوب

 

 

و بازهم كاروان دلشكسته ي  طائف كه از همون لحظه دلتنگشون شدم.

کربلا چگونه است که به دست فراموشی می‌سپارد تمام غم و غصه های دنیا را و تمام غصه ات میشود دیدن حرم و ضریح و.... 

کاش میشد بیاییم و بمانیم و.... 

و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم

[ شنبه 8 اسفند 1394 ] [ 22:42 ] [ مامان علي اكبر ] [ ]
ديدار با پدر مهرباني ها

سلام بر علي اكبرم تنها دلخوشي زندگي مامان.

روزهايي كه گذشت و صفحه روز شمار و ثبت وقايع شيرين زندگيت خاالي از لطف بود،روزهايي سراسر بي حوصلگي و دلتنگي براي من بود.

دست و دلم به نوشتن نميرفت.

ولي قشنگترين اتفاق زندگيت ،روز دوشنبه  5 بهمن روزي بود كه هيچ وقت فراموش نمي شه و برخودم واجب دونستم كه برات ثبتش كنم.

ديدار با رهبر معظم كل قوا پدر مهربانت امام خامنه اي.

مهماني كه من و دايجون احسان و پدرومادربزرگت توفيق شركت در اونو داشتيم.

وقتي كه حضرت اقا تو رو در آغوشش گرفت و دست نوازش به سرت كشيد و تو چه با ارامش در آغوش ايشان ارام گرفته بودي باعث شد كه چشماي ماماني دل شكستت دقايقي باروني باشه.

جالب بود برام.تو اين مدت ديدار مدام خواب بابايي به يادم ميومد.يكسال قبل از اعزامش به سوريه خواب ديده بود كه در جمعي گرداگرد آقا نشستن.آقا بهشون چفيه و قرآن ميدن.بابايي وقتي بيدار شد خيلي خوشحال بود.گفت توفيق ديدار از نزديك كه حاصل نميشه حداقل دلخوشم به روياشون.

نميتونستم باوركنم تعبير خواب بابايي شهيدت ديدار خصوصي من و تو با آقا باشه.

يقين داشتم كه باباعليرضا هم پيشمون بود.وجودشو حس ميكردم.لبخندش رو زماني كه تو در آغوش آقا بودي رو عميقا حس كردم.

از حضرت آقا خواستم براي سلامتي و صبرو آرامشت دعا كنن..

 

 

قاب عكس بابايي كه خودت به حضرت اقا دادي كه امضا كنن

 

 

قرآن هديه حضرت آقا كه صفحه اول رو برامون يك دست نوشته به يادگار گذاشتن.

 

 

انگشتر و چفيه متبرك هديه حضرت اقا به گل پسرم تاج سرم

[ شنبه 1 اسفند 1394 ] [ 22:21 ] [ مامان علي اكبر ] [ ]
آخرین عکس من و باباعلیرضا...

سلام برعلی اکبرم...همه هدف و عشق من برای زندگی

1 روز قبل از اینکه باباعلیرضا اعزام بشن بااینکه خیلی دلم گرفته بود گفتم بیایید با لباس های عیدتون ازتون عکس بگیرم.که وقتی برگشتی این عکسو طراحی کنمو چاپ کنم و به دیوار بزنم...با زحمت زیاد و شیطنتهای تو چندتا عکس ازتون گرفتم...

عکس اول یه مقدار تار شده.قراره عکس دومو طراحی و چاپ بکنم و چندتا از اونو هدیه بدم به چندنفر.

الهی مامان فدای خنده تو و باباعلیرضای بهشتی بشه.

این عکس روهم شب شنبه یک شب قبل از اعزام بابایی گرفتین.اینجا منزل عمومرتضی هستش.بابایی گفت از من و ولیعهدم یه عکس بگیرید.

گاهی رفتن درسهای زیادی می ده، احساس می کنم به کربلا نزدیک و نزدیک تر شدم.اصلا زندگی بابایی کربلایی بود، راهش راه شهادت بود .. از روز شهادت بابایی به بعد برای ما شنیدن روضه حضرت علی اکبر  امام حسین بسیار سخت تر شده ، به خاطر اینکه وجود تو تنها یادگار علیرضای شهیدم در هر لحظه ما را به کربلا متصل می کنه .

[ دوشنبه 11 خرداد 1394 ] [ 19:24 ] [ مامان علي اكبر ] [ ]
پدر آسمانی

علی اکبرم،ای تمام هستی ام سلام.

سخن گفتن از پدرت دشوار است ، دشوار است تا دل و چشم و زبان و قلم همسو شوند. چشم زود می بازد اندر حکایت فراق،نفس به راحتی وا می دهد در فشار بغض ، قلم هزارباره می شکند و من مات روزهایی که باید بی بابا علیرضا بسر کنم.

علی اکبرم!

 هنوز فصل چیدن گلهای بوستان زهرائی (س) باقی است.

هنوز به ندای حسین (ع) پاسخ می گویند.

هنوز به نگاه های منتظر خون عیدی می دهند که پدرت این چنین سر از پای ندانسته عازم معرکه عشق می شود.

کربلا ادامه دارد که پدرت به یاری زینب (س) پرگشوده است..

آری ، بابا علیرضای مهربان و دلیر تو با عزم حیدری اش دنیا را حقیر کرد، آسمان را سرخ و زمین را خاکستر. سنگهای جا مانده در رود را خروشاند ، خشکاند دالان بی کسی ها را و او پا بر هرچه نامردمی های ته نشین شده بر زمین کویری دلها زد...

بابا علیرضا ، به یقین و پاسخ گفت...

او پاسخ ندای « هل من ناصر ینصرنی » مولای کربلا را با خون خود نقش بست بر دلهای عاشق.

او اکبر (ع) شد ، او اصغر (ع) شد ، او قاسم (ع) ، او جعفر ، او عون و مثال علمدار برای دل زینب کبری (س).

علی اکبرم ... !

محفل ما باقی است ، نگاه پدرت جاری است و دستانش همیشه بر شانه هایمان ساری...

و من به امید آن روز خواهم نشست که بیاید مهدی (عج)

و من چشم بر مسیر ظهورش خواهم دوخت که بیاید منجی

و من خواهم دید که او خواهد آمد با سپاهی از شهیدان...پدرت خواهد آمد و بار دیگر چشممان به جمالش روشن خواهد شد...

آری عزیز دل مادر...بابا علیرضا جمعه 29 اسفند 1393 دقیقا در آخرین ساعات پایانی سال ساعت 8 صبح،همراه با ملائک حرم به‌سوی آنها پرواز کرد و نامش در دفتر فدائیان حرم زینب(س) ثبت و کربلایی شد.

نمیدانم حکمتش چیست؟اینکه سالگرد آشنایی من و باباعلیرضا و سالگرد شهادت پدربزرگوارت یکی شد...

 

بابا علیرضا اکنون زنده است ، هم خودش ، هم یادش ، هم راهش و هم نگاهش.

[ يکشنبه 10 خرداد 1394 ] [ 12:50 ] [ مامان علي اكبر ] [ ]
وقتی که طاقت بابا تمام شد...


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط برای علی اکبرم


[ يکشنبه 6 ارديبهشت 1394 ] [ 19:25 ] [ مامان علي اكبر ] [ ]
***عکس بارون***

اینجا عکس های تولد تا x سالگی شما قرار میگیره...مامانی زنده باشه خاطراتتو ثبت کنه زیبای من

 

 

[ جمعه 3 بهمن 1393 ] [ 10:29 ] [ مامان علي اكبر ] [ ]
مراقبت 18 ماهگی

سلام نازنینم..

روز دوشنبه 29 دی رفتیم مرکز بهداشت برای مراقبت 18 ماهگی نازپسرمون.البته دوشنبه 4 روز از 18 ماهگی شما گذشته بود ولی خب چون درمانگاه امام حسین(ع) روزهای دوشنبه واکسن میزنند باید تا دوشنبه صبر می کردیم..

رشد شما:

وزن :10 کیلو و 650 گرم

قد:83.5

دور سر:47.5

گفتند که نسبت ب 15 ماهگیت رشدت بهتر شده..ولی همچنان بدغذایی و درد دندان شما ادامه داره آقا..نباید دلمو خوش کنم ب پیشرفت رشدت..

خیلی هم اجتماعی هستین شما...بعد از اینکه اون خانم کارهاتونو انجام دادند رفتی با همشون دست دادی..خدانکنه کسی باهات دست نده مامان.آبروشو میبری...خوشحالم که اجتماعی و خوش اخلاقی...درست عین مامان...و همچنین بابا....خخخخخخخخ

ی سوالهایی برای تکمیل اطلاعات 18 ماهگی پرسیدند ب قرار زیر:

کلمه میگه؟

بله خانوم 15 تایی میگه بقیشم ناقص.

کتاب ورق میزنه؟

کتاب؟؟بله اونکه از 1 سال پیش میزد و برای خودشم میخوند کتابو..الان دیگه بای کتاب بنویسه خودش..

میدوه و بازی کنه؟

بله خانومم شما بگید میشینه؟؟میخوابه؟؟راهکار بدین ه ندوه اصلا...خخخخخخخ

بعد از اون هم تو صف واکسن ایستادیم..همه مامانها میومدن از اتاق بیرون و میگفتن ما دلمون نمیاد بچمون گریه کنه!!!یعنی اینقدر تا بحال گریه بچشونو ندیده بودن؟؟شایدم بچشون خیلی آروم بوده و مثل پسرما مدام در حال نق زدنو شیطونی و بهونه جویی نبوده..

ولی من اومدم بالای سرت..چون عقیدم اینه ک واکسن برای سلامتی بچه است..ناراحتی نداره.حالا پسر کوچولوی ماهم یه ذره گریه کنه عیبی نداره..اگر میدونست برای سلامتیشه هیچوقت گریه نمی کرد.

من دستاتو گرفتم و بابایی هم پاهات..بابا ا.وایل وقتی گریه میکردی باید چندنفر میومدن آب قند بهش میدادن..ی جورایی فشار میافتاد.ولی دیگه اونم عات کرده ب گریه های شما..هردوتامون میخندیدیم..

شما هم بعد 2 دقیقه گریتون قطع شد..

قبلش بهت شیاف استامینوفن زده بودم..تو ماشین ی ذره می می خوردی و بعدشم لالا...

رفتیم خونه انگار نه انگار به آقا واکسن 18 ماهگی زدیم..پاشدی ب شیطنتو ریختو پاشو مترکردن خونه....خخخخخ

الهی همیشه شیطون و شاداب و سرزنده باشی قندعسلم...

دوستت دارم مامانی خیلی زیااااااااااااااااد

[ جمعه 3 بهمن 1393 ] [ 10:19 ] [ مامان علي اكبر ] [ ]
شکوفه زدن دندان های آسیابی

سلام نازنینم...

چندروز پیش خیلی جیغ میزدی..بابایی گفت بذار یه نگاهی به دندونات بزنم ببینم نکنه بخاطر دندونات ناراحتی و درد میکشی..

ببببععععلهه...دقیقا همینطور بود که فکر می کردیم.دندون های آسیابی شما که در واقع دندان نهم و دهم شما بودند پیدا شده بودند..بین لثه هات خون میدیدم ...مشخص بود که این همه بیتابی و گریه کردنت بخاطر همین دندونای آسیابیت بود پسرکم..

ولی بدون ما نه تنها ناراحت نشدیم بلکه با دیدن دندونات خیلی ذوق کردیم ...

❀◕ ‿ ◕❀ایشالا همیشه سلامت باشی گل باغ زندگیمون❀◕ ‿ ◕❀

[ جمعه 5 دی 1393 ] [ 0:12 ] [ مامان علي اكبر ] [ ]
اولین اصلاح مو

سلام عشق مامان...

بالاخره بابایی تصمیم گرفت از موهای گل پسرش دل بکنه و آرایشگاه ببردش...

 

چون روز جمعه 7 آذر 93 زمانی که شما 1سالو 4 ماهو 13 روز سن داشتی   همراه بابایی و عمو محمدرضا بردنت آرایشگاه...آقای ربیعی بودند...بابا میگفت بغلت کرده بودو دور آرایشگاه میتابوندت و شماهم از اسپری آب بدت میومد تا به سرت میپاشدن گریه میکردی..دیگه به هزار مکافات موهای سرتو کوتاه کردند...

 

الان دیگه شکل یه مرد کوچولوی نازنازی شدی...دیگه فکر نکنم کسی بهت بگه دختری یا پسر؟؟

قربونت بشم ایشالا اصلاح موی شب عروسیت عزیزمممممم

 

 

[ شنبه 15 آذر 1393 ] [ 18:08 ] [ مامان علي اكبر ] [ ]